تبلیغات
در هوای او - مطالب مرداد 1393

در هوای او

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد










قطعه گم شده تنها نشسته بود ...در انتظار کسی که از راه برسدو او را با خود جایی ببرد


بعضی ها با او جور در می
آمدند .



اما نمی توانستند قل بخورند

بعضی دیگر قل می خوردنداما جور در نمی آمدند



یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید

دیگری...

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد 1393 ساعت 03:13 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |

ما همواره خود را قطعه هایی گم شده حس می کنیم. ما همواره در انتظار نشسته ایم; در انتظار کسی که از راه برسد و ما را با خود ببرد، که بیاید و ما را کامل کند و بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می کنیم و برخی از ما شاید برای همیشه در انتظار «او» بمانیم و بنشینیم و بپوسیم. برخی از ما ، دیروز، امروز و هر روز قطعه هایی گمشده بوده ایم. و تو که هنوز به آن رمانتیسیم سانتی مانتال کهنه ات چسبیده ای در گوش من نجوا می کنی:

"تو بی من ، من بی تو، ما بی هم کجا می رویم؟ ما بی دوست کجا می رویم، ما بی قلب کجا می رویم؟ تو بی قطعه گمشده ات تنهایی، و تو بی من کجا می روی، تو بی قلب کجا می روی؟ "

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!

برخی رابطه ها ظریفند ، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند و برخی رابطه ها چنان زمختند که ما را زخمی می کنند.

برخی ما را سر کار می گذارند،  برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پرکنیم.

برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند. بعضی وقت ها هم بعضی ها توی زندگی تو راه می یابند که از هیچ چیز، هیچ چیز نمی فهمند.

گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم. گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.

گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.

او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی.

او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود ، و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش،  برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.

و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبداده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی...

بازخوانی رضا نجفی از کتاب" آشنایی قطعه گم شده با دایره بزر گ" اثر سیلور استاین  

http://www.1001shab.de/artikeldetails.php?ProductID=1174&PHPSESSID=2e539cbf6d9597eb54bae0fc417defbb


نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد 1393 ساعت 12:23 ق.ظ توسط علیرضایی نظرات |




یکی از بهترین تفریحاتم به خصوص وقتی شهرکرد هستم این است که فارغ از تمام دغدغه ها و برنامه ها و … به گوشه کنار شهر  بروم و مشغول تماشای شکل زندگی مردم و نوع تعاملاتشان شوم،

نمی دانید چه لذتی دارد دیدن پسر بچه ای که دو کیلو گوجه خیار در دست دارد و با ولع تمام در حال خوردن گوجه ای نشسته است در راه

یا دیدن بازی پرسرو صدای بچه های محله در کوچه ها،

یا  سر زدن به میدان میوه و تره بار و دیدن چگونگی خرید و فروش مردم و جنس حرفهایی که رد و بدل میشود،

همیشه مردم شهرکرد و نوع زندگی و دین ورزیشان برایم جذاب بوده و پرتأمل!

تفریح دیگرم نگاه کنجکاوانه به رفتار جواد و امیرپارسای عزیزم هست، گاهی دیدن رفتار پر مفهومشان آنچنان نشاط می بخشد و معنا، که هیچ چیز نمی تواند جایش را بگیرد

کودکان به طرز عجیبی مهربان، کنجکاو و شاد هستند، آنها به همان اندازه که شاد زیستن را درک می کنند، درد را هم می فهمند، آنان ناز کردن را خوب می دانند، نازکشیدن را نیز بهتر،

از این موجودات کوچک میتوان رازورزی را آموخت!

کودکان صدای هوش گیاهان را می شنوند، هوای حرفهاشان تو را عبور میدهد از هر چه هست و به سمت جوهر پنهان زندگی میکشاندت.

اشاره هاشان ظلمت ادراکت را چراغان میکند و غبار تجربه را از نگاهت می شویند

آنان خوب رسم سفر را می دانند،

آنان همسفران صادق و هم پایی هستند!

 

حفظ "کودکانگی" تمام آنچیزی است که آدم بزرگها را زیبا و جذاب می کند و توانمندی برخورد با فراز و فرود این دنیا و البته تجربۀ یک زندگی معنی دار و شاد در میان هیمنۀ رنجهای بی پایانش را بدانها میبخشد!

شکوه کودکانگی رزق هماره تان!


پی نوشت:

متن آبی رنگ، برداشتی آزاد است از شعر مسافر سهراب سپهری


نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد 1393 ساعت 07:12 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |



1 2