تبلیغات
در هوای او - مطالب خرداد 1393

در هوای او

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد











بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند
چون من
که آفریده ام از عشق جهانی برای تو...


نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد 1393 ساعت 05:08 ق.ظ توسط علیرضایی نظرات |

آنچه می آید واگویه ای است که قبل از انتشار، برای عزیزی قرائت کردم و او با تقدیمیه‌ای هنرمندانه و زیبا مرا اجابت کرد؛

ابتدا تقدیمیۀ آن عزیز دل:

"سقف امنِ آرزوهای دیاری ترک خورده

آرامِ نفَسها

 و  سرب نادانی که سوغاتِ مهربانی، با خود  ندارد

 چشمان مادری در هیاهویِ بارانیِ نجیب

و بانویی که  شاید هوسی از جنس ...

حریم حرمتش را ندانسته

آه!!

و گلوی جوانی که در بازار عقده هایی سیاه

 پیش‌کش سفیدپوشانی نفس بَرده می‌شود....

و چشمانم که

ناخواسته همراه شده‌اند

با تلخترین دیدنی‌ها

 هزاران بار نخواسته‌ام گردش چنین روزان شب‌زده را...

 هزاران بار

       دیدن مباد خوسته‌ام!

جنس این روزها اصلا دیدنی و خواستنی نیست...

اللهم عجل لولیک الفرج...."

 

و حال آن کمِ من…

دلهره و دل آشوبِ اینروزهای اهالی سرزمین همسایه، در میزبانی سیاهپوشانی که "سلام " نمی دانند؛

پراکنده خبرهایِ از این سو و آن سویِ کشورم؛

عزیز بیمارانی که هنوز زخمی دردند؛

سنگینی امتحان‌های آخر ترم؛

دلتنگیِ دوماه‌ندیدگی ماه مادرم؛

صفا و برکت و زلالی این روزها؛

مشغله های همیشگی و روزمرگی های زندگی؛

نفَس های پاکی که همراهند؛

گرمای کولری که مدتی است کسی را نیافته ام تعمیرش کند؛

هوای تازۀ شهرکردی که نیست و استواری امن کوه هایش؛

شوق خنده های دلنشین محمدجواد و امیرپارسایم؛

غربت و همجواری آن بانو که هر دو را توأمان نصیب میکند

رشته و سلسله ای که همچنانم می کشد

 و...

منِ گم شده در جغرافیایِ مشغله ها

بستۀ این بود و نبودها

منِ هزارپاره‌دل، با این همه  های و هوی در نیستانم...

در شهر غوغایی است عظیم

در دلم خونِ درد می جوشد…


نوشته شده در دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 11:21 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |


فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَیْهِ
قَالُواْ یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَآ
إِنَّ اللّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ...




صدایی از دور مرا میخواند

دوباره نگاه کن

دوباره نگاه میکنم به آسمان و ریزش باران

دوباره نگاه میکنم

به تو!

به من!

و زمین را بوسه میزنم

هزاران بار

آنگاه تمامی درها گشوده میشوند

اتفاقی در دلم افتاده است…



نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد 1393 ساعت 08:30 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |



1 2