تبلیغات
در هوای او - مطالب فروردین 1393

در هوای او

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد










به قول جناب یاکیده:

آی بانو

بانو

بانو

بانوجان!

فقط همین…

و به قول جناب شاملو:

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظربازیا که تو آغاز میکنی

...

نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مؤمنانه نام مرا آواز میکنی...



نوشته شده در شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 09:58 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |




آرام باش، بگذر از تمام مشغولیتهایی که برای خود ساخته ای
دستت را به من بده
 بیا، بیا تا راه برویم
مدتهاست که زمین ناهموار را زیر پا حس نکرده ایم
چه جای آرامیست
خبری از آدمها و ماشینها و گرفتگی شهر نیست
بگذار ریه هایت پر شود از هوای تازه
بنشین کنار آب
وه که چه آب سردیست
نترس
بیا
نزدیکتر بیا
بنشین روی آن سنگ
بگذار جورابهایت را درآورم،
 خب، زود باش دست و پایی به آب بزن
بگذار خنکای آب روحت را جلا دهد
نه نه بلند نشو
هیچ جا هیچ خبری نیست
هیچ!
قدری آرام بگیر اینجا
بگذار تمام جانت پر شود از صدای آب و گنجشکان و فریاد طبیعت
بگذار قدری با خود خلوت کنیم
کمی هم از خودمان سراغ بگیریم
چقدر دلم برای خودم تنگ است....



نوشته شده در جمعه 29 فروردین 1393 ساعت 03:15 ق.ظ توسط علیرضایی نظرات |

 گاهی دیده میشوند کسانی که معناداری زندگی خویش را در بی معنا کردن زندگی دیگران جستجو میکنند؛

هستند کسانی که به گاهِ فتوت و جوانمردی، طریق ابن الوقت بودن پیشه میکنند؛

کسانی که مصلحتها و منفعتهاشان تعیین کنندۀ انتخابِ آخرِ موقعیتهاشان است؛

کسانی که بیشتر در جستجو و کنکاش یافتن هستند تا در رنجۀ همخوانی و زبان مشترک و یا دغدغه مند اصالت و راستی‌آزمایی خود؛

کسانی که گویا چراییها و چگونگی های رفتار خود را اهتمامی ندارند و رنجش خاطر انسانها تنها چیزی است که نمیبینند؛

محوریت "من" انسانی آنان و انگیزه ها و خواهانی هاشان، فارغ از حضور حجمی از اخلاق و انسانیت و دیدن خلایقی که می توانند از او باشند و با او باشند؛

کسانی که در پس ترس‌ها، تردیدها ، تنهایی ها،نداشتن ها،و یا  فرار از برخی واقعیتها و …آرامش دلی را  جان‌پناه خویش میکنند غافل از آنکه …؛

در گذر از همۀ این آدمیان خاکستری رنگ به تو میرسم.

آری درست،

تو هم انسانی، با تمام پیچیدگیهای بشری خود؛ تو هم در میان همین آدمیانِ به رنگ احتمال زندگی میکنی، تو هم تنهایی و غربت سخت به جانت چنگ میزند، تو هم …

اما

معلم ! احیا کننده نفوس مستعده!، تو را مرامی دیگر است "معلم راه"

 تو که با حضور رفیقانه‌ات  میتوانی شاگردان را به سوی خودآگاهی و دیگرخواهی فرا بخوانی و آنچنان در وجودشان نقش کنی فهم‌ ها را که حتی بعد از نبودنت هم برکت یادت، همان حس حضور و همراهی همیشگی را برایشان به همراه بیاورد؛

تو که  میتوانی صبورانه و دلسوزانه نوجوانان و جوانان تشنه کام  را راه و رسم اندیشیدن بیاموزی و نخواهی که  سلیقه‌ها و دل مشغولیهای شخصی به جای حقیقت در کام مخاطبان ریخته شود و یا از سویی دیگر به بهانۀ منحرف نشدن آنان و احتیاط و عافیت طلبی و چه و چه، مخاطبان را با واقعیتهای پیش رو و آسیبها و چالشها و بحرانها روبرو نکنی و همچنان در خلأ نگاهشان داری؛

تو که جایگاهت دیگر است، تو که از آن خود نیستی، تو که متعلق به تاریخ تحول و تغییر و مدیریت آن هستی؛

تو که راه میبری؛

تو که راهبری؛

تو که میتوانی راه باشی؛

تو که همسفری؛

تو که امانت داری؛

حداقل از تو انتظار میرود بیشتر از دیگران در تکاپوی دیگرگونه بودن باشی  و زیست مسئولانه و اخلاقی را نشانه.

معلمی که از خود بگذرد، حرمت بدارد امانت را و راه و رسم عبور به شاگرد بیاموزد نه ماندن و توقف را؛

 معلمی که  مخاطبین را به خود  نخواند، برای دلخوشی برهه ای از آنِ خود نسازد و آنان را پل رسیدن به خواسته ها و تمایلات و جبران نداشته هایش نکند؛

آموزگاری که  چشم به آیندۀ شاگرد داشته باشد و او را به راهی که باید، بخواند؛رسم ایستادگی‌شان بیاموزد و آنگاه خود در میانۀ میدان، امیدوارانه و هواخواهانه؛ گذر فاتحانۀ جان‌پاره هایش را به تماشا بنشیند.

چه تلخ است شنیدن حزن و درد و اندوه کسانی که از تو دردمند باشند و پرکینه!

چه اندوهناک است دیدن تنهایی و هراس کسانی که معلمی را اینگونه تجربه کرده اند!

چه رقت بار است تنفس در فضایی که نگاه های خوشبینانه و آسوده خیال، کم سو شده اند!

چه دلخراش است شأنیتی که از هیچکدام پاس داشته نمیشود!

چه تأسف برانگیز است نتیجه چنین میزبانی کسی که تنها  در صورت معلمی ظاهر شده نه در کسوت و مرام معلمی!

"و اما السائل فلا تنهر"

 

پی نوشت: به بهانۀ دوستان علوم پزشکی ام


نوشته شده در جمعه 29 فروردین 1393 ساعت 12:28 ق.ظ توسط علیرضایی نظرات |



1 2 3