تبلیغات
در هوای او - مطالب آذر 1392

در هوای او

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد









غم غربت ، جدایی، دلتنگی برای کسی که به او تعلق داری وحال دور افتادۀ از اویی، اشتیاق و التهاب دیدن او و …  ماجرایی است که برای انسان اهلی شدۀ جدا افتاده از اصل خویش، به شکل های مختلف دائم در حال رخ دادن است و یادآور آن جداافتادگی از اصل!

 این احساسات و عواطف نوستالژیک از قبیل آن بگذردهایی که همیشه میگویند( این نیز بگذرد…)، نیست، این بگذردها به تبدیل شکل این غم و شادی و تلخ وشیرینها  به صورتی دیگر و در لباسی دیگر، به این دنیا و مناسبات آن مرتبط است؛ اما آن "انده شیرین "که همچنان باقی است اصل حسی است که در این ظرفهای مختلف، شکلهای متفاوتی به خود میگیرد!

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند...

نوستالژیک بودن را دوست دارم به زندگیم معنا میبخشد و به نگاهم لطافت و ظرافت و این همه مرا گرما !



نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 12:49 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |


                 
بی تو                            
حتی باران هم
بوی تشنگی میدهد.....                          



        
                                                                                          


نوشته شده در جمعه 29 آذر 1392 ساعت 11:16 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |







 

سکوت سرشار از ناگفته هاست

شعر: مارکوت بیگل، ترجمه احمد شاملو

دکلمه: آرمان

آلبوم : نشانیها

 

دلتنگی‌های آدمی را 
باد ترانه‌ای می‌خواند،
رویاهایش را 
آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد، 
و هر دانه برفی
به اشكی نریخته می‌ماند.

 

  سكوت، 
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.

 

 برای تو و خویش 
چشمانی آرزو می‌كنم 
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان 
ببیند.

گوشی 
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی 
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش 
بیرون كشد
و بگذارد 
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.

 

گاه 
آنچه مارا به حقیقت می‌رساند
خوداز آن عاری است.

زیرا
تنها حقیقت است 
كه رهایی می بخشد.

 

از بختیاری ماست
ـ شاید ـ
كه آنچه می‌خواهیم 
یا به دست نمی‌آید 
یا از دست می‌گریزد.

 

می‌خواهم آب شوم 
در گستره افق
آنجا كه دریا به آخر می‌رسد 
و آسمان آغاز می‌شود.

می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته
یكی شوم.

حس می‌كنم و می‌دانم
دست می‌سایم و می‌ترسم
باور می‌كنم و امیدوارم 
كه هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد.

می‌خواهم آب شوم 
در گستره افق 
آن جا كه دریا به آخر می‌رسد 
و آسمان آغاز می‌شود.

 

چندبار امید بستی و دام برنهادی 
تا دستی یاری‌دهنده،
كلامی مهرآمیز،
نوازشی ،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟

چند بار 
دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین! 
آماده شو كه دیگر بار و دیگر بار
دام بازگُستری.

 

پس از سفرهای بسیار و عبور 
از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم؛
بادبان برچینم؛
پارو وا نهم؛
سُکان رها کنم؛ 
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم.
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.

 

پنجه در افكنده‌ایم 
با دست‌های‌مان 
به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می‌كشیم 
بار دیگران را 
به جای همراهی كردنشان.

عشق ما نیازمند رهایی است 
نه تصاحب.

در راه خویش 
ایثار باید 
نه انجام وظیفه.

 

سپیده‌دمان از پس شبی دراز
در جان خویش آواز خروسی می‌شنوم از دور دست
و با سومین بانگش
درمی‌یابم که رسوا شده‌ام.

 

زخم‌زننده ،
مقاومت‌ناپذیر،
شگفت‌انگیز و پُر راز و رمز است؛
آفرینش و 
همه آن چیز ها 
كه "شدن" را 
امكان می‌دهد.

هر مرگ اشارتی‌ست ؛
به حیاتی دیگر

این‌همه پیچ،
این‌همه گذر ،
این‌همه چراغ،
این‌همه علامت!
و همچنان استواری به وفادار ماندن 
به راهم،
خودم ،
هدفم ،
و به تو.

وفایی كه مرا 
و تو را
به سوی هدف
راه می‌نماید.

 

جویای راه خویش باش
از این‌سان كه منم.
در تكاپوی انسان‌شدن.

در میان راه،
دیدار می‌كنیم
حقیقت را،
آزادی را،
خود را.

در میان راه،
می‌بالد و به بار می‌نشیند
دوستی‌یی كه توان‌مان می‌دهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و یاوری. 

این است راه ما؛
تو،
و من.

 

در وجود هر كس 
رازی بزرگ نهان است.
داستانی،
راهی ،
بیراهه‌یی،

طرح افكندن این راز
_ راز من وراز تو،راز زندگی_
پاداش بزرگ تلاشی پُر حاصل است.



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت 08:56 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |



1 2 3