تبلیغات
در هوای او - همراه با قطعۀ گمشدۀ سیلور استاین

در هوای او

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد










قطعه گم شده تنها نشسته بود ...در انتظار کسی که از راه برسدو او را با خود جایی ببرد


بعضی ها با او جور در می
آمدند .



اما نمی توانستند قل بخورند

بعضی دیگر قل می خوردنداما جور در نمی آمدند



یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید

دیگری...

 از هیچ چیز چیزی نمی فهمید


یکی زیادی ظریف بود


و تالاپی پایین افتاد ...



یکی او را می ستود ...و می رفت پی کارش


بعضی ها بیش از اندازه قطعه گم شده
داشتند



بعضی بیش از اندازه قطعه داشتندتکمیل تکمیل !


او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص ها خود را پنهان کند



باز هم با انواع دیگری روبه رو می شدبعضی خیلی ریزبین بودند


بعضی ها در عالم خودشان بودندو بی خیال می گذشتندسلام !


فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید ...



فایده ای نداشت

این بار پر زرق و برق شد
اما با این کار خجالتی ها از سر راهش فرار کردند


عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در می آمد !




اما ناگهان ...قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !



و رشد کرد

- من نمی دانستم تو رشد می کنی
قطعه گم شده جواب داد :"من هم نمی دانستم."


- میروم پی قطعه گم شده خودم،که بزرگ هم نمی شود ...


روزها گذشت تا یک روز،کسی آمد که با دیگران فرق داشتقطعه گم شده پرسید : "از من چه می خواهی ؟"- هیچ- به من چه احتیاجی داری ؟- هیچ
قطعه گم شده باز پرسید : "تو کی هستی ؟"دایره بزرگ گفت : "من دایره بزرگم."



قطعه گم شده گفت :"به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم. شاید من قطعه گمشده تو
باشم"دایره بزرگ گفت : " اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم"قطعه گم شده گفت : "حیف ! خیلی بد شد. چه قدر دلم می خواست با تو قل بخورم ..."دایره بزرگ گفت : "تو نمی توانی با من قل بخوری. ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری"


- تنهایی ؟
نه، قطعه گمشده که نمی تواند تنهایی قل بخورددایره بزرگ پرسید : "تا به حال امتحان کرده ای ؟"قطعه گم شده گفت :"آخر من گوشه های تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمی خورد"دایره بزرگ گفت : "گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند
خب، من باید بروم. خداحافظ !شاید روزی به همدیگر برسیم ..."و قل خورد و رفت


قطعه گم شده باز تنها ماندمدتی دراز در همان حال نشست


آن وقت ...آهسته ...آهسته ...خود را از یک سو بالا کشید ...

تلپی افتاد

باز بلند شد ... خودش را بالا کشید ...
باز تالاپ ...شروع کرد به پیش رفتن ...


و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن ...آن قدر از جایش بلند شد افتادبلند شد افتادبلند شد افتاد


تا شکلش کم کم عوض شد ...



حالا به جای اینکه تلپی بیفتد، بامپی می افتاد ...و به جای اینکه بامپی بیفتد، بالا و پایین می پرید ...و به جای اینکه بالا و پایین بپرد، قل می خورد و می رفت ...نمی دانست به کجا، اما ناراحت هم نبود


همین طور قل خورد و پیش رفت

تا ...

http://zplfaghari.iiiwe.com/13624

نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد 1393 ساعت 03:13 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |