تبلیغات
در هوای او - تازه خواهم شد...

در هوای او

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد













در هیاهوی اشیا بودم که مرا صدا زدی. در صدایت مهر بود و نوازش بود.

هرچه به دور از هم افتاده باشیم، گاه دریچه هامان را می گشاییم و یکدیگر را صدا می زنیم. و صدا زدن چه خوش است...

 

صدایی نیست که نپیچد و پیامی نیست که نرسد. هستی مهربان تر از آن است که پنداشته ایم.

من گوش به زنگ وزش ها نشسته ام و نگاه می کنم.

زندگی را جور دیگر نمی خواهم، چنان سرشار است که دیوانه ام می کند. دست به پیرایش جهان نزنیم.

 

گاه از خود می پرسم: پس چه هنگام کاسه ها از این آب های روشن پر می شوند. راستی چه هنگام؟

کار من تماشاست و تماشا گواراست.

من به میهمانی جهان آمده ام و جهان به میهمانی مناگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت.

 

اگر این شاخه بیدِ خانهِ ما، هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم بِراهی می سوخت. همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام که خرده نگیرم. شگفتی را دوست دارم و پژمردگی را هم.

 

دیدار دوست ما را پرواز می دهد و نان و سبزی هم.

آن فروغی که ما را در پی خویش می کشاند، درسیمای سنگ هست. در ابر آسمان هست. شاید از آغاز خدا را  و حقیقت را ، در دشت های آفرینش درو کرده اند. اما هر سو خوشه ها بجاست.

من از همۀ صخره ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را در یابم. از دوباره دیدین هیچ رنگی خسته نخواهم شد.

 

نگاه را تازه کرده ام...

من هر آن تازه خواهم شد

و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد.

 

بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد تا ببینی روان من هر بار در شور تماشا چه می کند.

 

دریغ

که پلک ها در این پرتو سرمدی گشوده نمیگردد.

دل هایی هست که جوانه نمیزند.

من این را در دریافتم و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان ها بادبان خواهد گسترد. و قطره ها دریا خواهد شد؟

 

نپرسیم و با خود بمانیم و درون خویش را آب پاشی کنیم و در آسمان خود بتابیم و خویشتن را پهنا دهیم.

و اگر تنهایی از نفس افتاد در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم...


   سهراب ؛ من هنوز مسافرم....

نوشته شده در جمعه 27 تیر 1393 ساعت 03:45 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |