تبلیغات
در هوای او - گاهِ آزادی جان است…

در هوای او

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد







سهراب دل! دیگر رمزآلودگیِ جذبۀ یک برگ و بی نهایتِ میوه ها و  گسترۀ انسباط انار هم دلآرامی نیارد؛ تمامِ بودنم اصالت را درد میکشد،

مولای جان! دیگر کمتر چیزی هست که مستی فزاید و کمتر ساقی ای که بادۀ جان افزایش فریاد رسد!

چه خوب گفتی یارِ شهر!

از جوش و خروش خم و خمخانه خبر نیست، نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم...

 در این بحرِ مواجی که راهی به ساحلش نیست چه میتوان کرد و به چه میتوان آویخت؟!

آری جناب  م. امید ! بیگمان خبری از بودنمان نیست…

گاه زمانی میرسد که دیگر فراانگیزه‌هایِ هویت بخش هم راه به جایی نمی برند؛ چارۀ دیگری باید جست برای این دردِ سر ِخمار

 اندکی طفلانه در این تب میگرییم و مجالی را طبیبانه دواچاره میکنیم و مرهم می نهیم اما…

عجب احوالی است؛ گویی دیگر دستِ تمام رازورزان هم رو شده است و هنرنمایی های خلاقانه و آفرینشگرانۀ آنان هم طعمی از افسون شدگی ندارد و فریب ماندن نمی دهد!

حافظِ لحظه های با او! آن صعب روزِ بوالعجب کارِ پریشان عالمِ مالامالِ درد هم در عمیق ترین تجربه های تنهایی اش، تنها با امیدِ رهایی‌بخشِ مرگ است که میتواند اندکی بیاساید

 و باز هم تو مولای محرم؛  تو که هم در اول راه نشسته ای و هم در آخر راه

ببین که چه سان، دلِ ویران در دام مانده، از بهر بی قراری و انتظار و غربتِ این اسارت ِخود در این بزم برپا شدۀ شهر به سماع مرهمانه آمده اما …

آتش صبر تو سوزد آتش هستیت را

آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد

قدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبر

ضبحه و العادیاتش نیست جز جانهای راد

در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات

زان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد…


نوشته شده در دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 02:12 ق.ظ توسط علیرضایی نظرات |