در هوای او

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد







آنچه می آید واگویه ای است که قبل از انتشار، برای عزیزی قرائت کردم و او با تقدیمیه‌ای هنرمندانه و زیبا مرا اجابت کرد؛

ابتدا تقدیمیۀ آن عزیز دل:

"سقف امنِ آرزوهای دیاری ترک خورده

آرامِ نفَسها

 و  سرب نادانی که سوغاتِ مهربانی، با خود  ندارد

 چشمان مادری در هیاهویِ بارانیِ نجیب

و بانویی که  شاید هوسی از جنس ...

حریم حرمتش را ندانسته

آه!!

و گلوی جوانی که در بازار عقده هایی سیاه

 پیش‌کش سفیدپوشانی نفس بَرده می‌شود....

و چشمانم که

ناخواسته همراه شده‌اند

با تلخترین دیدنی‌ها

 هزاران بار نخواسته‌ام گردش چنین روزان شب‌زده را...

 هزاران بار

       دیدن مباد خوسته‌ام!

جنس این روزها اصلا دیدنی و خواستنی نیست...

اللهم عجل لولیک الفرج...."

 

و حال آن کمِ من…

دلهره و دل آشوبِ اینروزهای اهالی سرزمین همسایه، در میزبانی سیاهپوشانی که "سلام " نمی دانند؛

پراکنده خبرهایِ از این سو و آن سویِ کشورم؛

عزیز بیمارانی که هنوز زخمی دردند؛

سنگینی امتحان‌های آخر ترم؛

دلتنگیِ دوماه‌ندیدگی ماه مادرم؛

صفا و برکت و زلالی این روزها؛

مشغله های همیشگی و روزمرگی های زندگی؛

نفَس های پاکی که همراهند؛

گرمای کولری که مدتی است کسی را نیافته ام تعمیرش کند؛

هوای تازۀ شهرکردی که نیست و استواری امن کوه هایش؛

شوق خنده های دلنشین محمدجواد و امیرپارسایم؛

غربت و همجواری آن بانو که هر دو را توأمان نصیب میکند

رشته و سلسله ای که همچنانم می کشد

 و...

منِ گم شده در جغرافیایِ مشغله ها

بستۀ این بود و نبودها

منِ هزارپاره‌دل، با این همه  های و هوی در نیستانم...

در شهر غوغایی است عظیم

در دلم خونِ درد می جوشد…


نوشته شده در دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 11:21 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |