تبلیغات
در هوای او - لحظه را در یابیم

در هوای او

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد










خسته از راه میرسم، یکراست میروم سراغ  لبتاب، انگار منتظر چیزی هستم، ایمیلم را باز میکنم و میبینم که آن عزیزِ زلال، پیامی گذاشته اند، چندین بار آن را میخوانم:

"روز و روزگار هر کسی دست خودش است؛
 اما
 برخی آن را به دیگران( هر که می‌خواهد باشد) واگذار می‌کنند؛
 برخی دیگر دست به کار ساختن و پرداختن آن میشوند
 و البته روشن است که تنها این گروه‌اند که «می‌گذرانند» و زندگی می‌کنند، خواه تلخ خواه شیرین…"



و در پاسخ، او را میهمان این ابیات جناب شاهبداغی میکنم:

نه از آغاز چنین رسمی بود
و نه فرجام ، چنان خواهد شد
که کسی جز تو ، تو را دریابد
تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی
ظلمتی هست اگر
چشم از کوچه یاری، بردار
و فراموش کن این کهنه خیال
 نور فانوس رفیقی که تو را دریابد
دست یاری که بکوبد در را
پرده از پنجره ها برگیرد
قفل را بگشاید
كوله‌ بارت بردار
دست تنهائی خود را تو بگیر
و از آئینه بپرس
منزل روشن خورشید کجاست؟
شوق دریا اگرت هست،روان باید بود
ور نه در حسرت همراهی رودی، به زمین خواهی شد
مقصد از شوق رسیدن خالیست
راه، سرشار از امید
و بدان کین امروز
منتظر فردایست
که تو دیروز در امید وصالش بودی
بهترین لحظۀ راهی شدنت،اکنون است
لحظه را دریابیم
باور روز برای گذر از شب، کافیست
که از آغاز چنان رسمی بود
و سر انجام چنین خواهد شد

تحفۀ بسیار خوبی بود؛ بیکران سپاس!



نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 ساعت 09:45 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |