تبلیغات
در هوای او

در هوای او

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد








«خوشی» حالی است که زود می آید و زود می رود.
«رضایت» مقامی است که دیر می آید و دیرمی پاید.
«خوشی» دست می دهد، یعنی عاطفه ای انفعالی است.
«رضایت» را اما باید به دست آورد، یعنی بودنی فعالانه است.
انسان خوش، لزوماً از خودش و زندگی اش راضی نیست. می خندد، اما تهِ خنده اش طعم گس ملال و افسردگی است. «خوشی» اندوه را می زداید، اما ملال و افسردگی را نه.
 «رضایت» اما گاه ته رنگ اندوه دارد. انسان راضی همیشه شاد نیست، اما ملول و افسرده هم نیست.
«خوشی» واکنش عاطفی ماست نسبت به حضور «لذّت».
«رضایت» اما نوع بودن ماست در حضور «معنا».
«لذّت» های زندگی خوشی می آورد، «معنا»ی زندگی رضایت.
از بدی های روزگار ما این است که بیشترمان از رضایت به خوشی بسنده کرده ایم.

http://www.3danet.ir/article/133236/

نوشته شده در جمعه 1 خرداد 1394 ساعت 02:36 ب.ظ توسط علیرضایی نظرات |



ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری زخویشتن برهانی...



نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت 1394 ساعت 07:32 ق.ظ توسط علیرضایی نظرات |




آشنایی!

 آنچه خدا نیز «می خواست « و «می خواهد». نمی خواست در کویرِ عدم تنها نفس بكشد، در پسِ پرده غیب، برای ابد، مجهول ماند. نیاز همیشه زادۀ نقص نیست، زادۀ فقر نیست، نیازهایی هست که زادۀ کمال است و اقتضای غنا.
آنكه زیبایی دارد در جستجوی نگاهِ آشنایی است که بدان عشق ورزد، آنكه غنی است نیازمندِ یافتنِ نیازمندی است که ببخشد، نیرومند نیازمندِ حریفی است تا درهمش شكند و نه دفتر، کتاب چشم به راهِ خواننده ای خاموش نشسته است، نه ویرانه، گنج در انتظارِ دستِ آشنایی است که از زیرِ آوارِ بیگانگی بیرونش کشد و دلی که حرف دارد مشتاقِ یافتنِ مخاطبی است تا زندانیانِ معانی را که در درون طغیان می کنند و از خاموش مردن به وحشت افتاده اند آزاد کند  .

هنگامیكه مائده های زمین جوع ترا آرام نمی توانند کرد. آبهای نهرها و دریاها عطشت را فرو نمی توانند نشاند، وقتی که زندگی دیگر برایت پیامی ندارد و از پدیدآوردن ضعیف ترین موج شعفی در دلت عاجز مانده است، وقتی، همچون ژنده پیلی که دلش هوای تنهایی می کند، از گلۀ خویش کناره گرفتی و از انبوه شور و شوق های دیگران خود را به گوشۀ خلوت جنگل کشاندی و تماشاگر جهان و هرچه در آن می گذرد شدی، ناگهان جهان و آنچه در آن می گذرد دگرگونه می شود.
رنگ ها دیگر و طرح ها دیگر و همه کائنات دیگر می شوند و  تو دیگر می شوی و دردها و شوق ها و آرزوهایت دیگر و «حرف ها»یت دیگر می شود و چهره ها همه ناشناس و تلاش ها همه بیهوده و زیستن ها همه عبث و گفتگو ها همه هذیان و تو می مانی و بیگانگی و آروزی آشنایی که بر قلۀ بلندی که بر همۀ کائنات اشراف دارد و همه چیز در پای آن، حقیر و دور و مبهم می گذرد. تنها ماندن طاقت فرسا است…

احساس می کند که دردها و شوق ها، شکوه ها و شگفتی ها آنچنان عظیم و سنگین شده اند که به تنهایی تاب کشیدنش را بر دوش های نازك احساس و تارهای نرم خیالش ندارد. کو کسی تا...

حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بی تاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشاند و در جستجوی مخاطب گمشده اش بر روی زمین آواره می کند تا همچون دانته «او» را در خاطرۀ خویشاوندش ببیند و یا همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و یا همچون «مهر» در آغوش محرم محرابی و یا همچون سلمان پاك، در خلوت سوزان و تشنۀ صحرایی و یا همچون همام در سایۀ روشن مرموز و پر سخن نخلستانی و یا همچون علی در ... هیچ جا ... هیچ کس ...

خویشاوندیِ روح نیاز روح هایی است که دراین «نشأه» بیگانه مانده اند.

بیگانگی عالم بیکران «وجود» را تنگنایی خفقان آور می کند و آنکه در سلول تنگ و تاریکی به زندان مجرد محکوم است، تا می شنود که آشنایی را آورده اند، سقف سلولش تا ورای آسمان فرا میرود و دیواره هایش، از همه سو، تا آن سوی افق های زمین دور می شود و زندانش را اقلیم آشنایی می یابد از چهار جهت محدود به «او»!

روحی که «پیام» دارد نه مرید می طلبد، نه عاشق. در رهگذر «عمر» چشم انتظار ایستاده است و «وجود»ش «ندا»یی است که آشنایی را می خواند و «حیات»ش «نگاه»ی که در انبوه این صورتک های مکرر و بی مسئولیت و بی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده می گذرند، چهرۀ مأنوس و محرم خویشاوندی را بیابد که بر آن موجی از «حیرت» افتاده است و دو نگاهش، همچون دو کودك گم کرده مادر، در این دنیای بی پناه آواره اند.

آری، نه مرید، نه عاشق، آشنا!

هبوط در کویر

نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت 1394 ساعت 09:13 ق.ظ توسط علیرضایی نظرات |



1 2 3 4 5 6 7 ...